
من احمد غلامی پسند، رئیس هیأت انجمنهای ورزشی استان تهران هستم. اجازه دهید خاطرهای از دوران نوجوانیام و دوست عزیزم، شهید محمدعلی نامدار، برایتان بازگو کنم. ما در کنار هم بزرگ شدیم و نوجوانیمان مصادف با روزهای پرشور انقلاب و آغاز جنگ تحمیلی بود. از همان سالها، درسهایی از او گرفتم که تا آخر عمر همراه من ماند.
دوران نوجوانی ما در یکی از روستاهای گیلان میگذشت، درست در همان سالهایی که جنگ تحمیلی شروع شده بود. امکانات کم بود، اما عشق به ورزش، بهویژه فوتبال، در وجودمان شعله میکشید. زمین مناسب نداشتیم، لباس و کفش هم همینطور. برای تمرینهای روزمره، با کفشهای پلاستیکی ارزان در گرما و سرما و زیر باران گیلان بازی میکردیم و پاهایمان همیشه خیس بود. فقط یک جفت کفش داشتیم که آن را برای روز مسابقه نگه میداشتیم.
همین شرایط سخت باعث شد پای محمدعلی میخچه بزند و راه رفتن برایش دشوار شود. وقتی این موضوع را با مادر مهربان و مرحومم در میان گذاشتم، بیدرنگ محمدعلی را به خانهمان دعوت کرد. با همان وسایل سادهای که در خانه داشتیم، یعنی یک سوزن و کمی ماده اسیدی، خودش دستبهکار شد و میخچه را از پایش درآورد. محمدعلی در همان لحظه آنقدر دعا کرد که هنوز بعد از بیش از سه دهه، زمزمه آن دعا در گوشم میپیچد. او در آن روزها تازه ۱۸ سالش شده بود.
این سادهزیستی، این محبت بیریا و این قناعت را از همان سالها در او میدیدم. هرچه داشتیم، کم بود اما دلهایمان بزرگ بود و رضایت.
همان سالهای نوجوانی، جنگ تحمیلی ادامه داشت و محمدعلی راهی جبهه شد. من هم به عنوان یادگار آن دوران، افتخار همرزمی با او را نداشتم اما هموطن و همعقیدهاش بودم. در یکی از عملیاتهای تعقیب و گریز، هلیکوپتر دشمن خودرویش را هدف گرفت و او به همراه فرماندهاش به شهادت رسید.
از محمدعلی درسهای بزرگی گرفتم که در تمام این سالها در مسیر ورزش و زندگیام چراغ راهم بوده است:
· درس شجاعت: او در همان نوجوانی، در ۱۸ سالگی، شجاعانه از همه چیز گذشت و به جبهه رفت. شجاعت یعنی در لحظه تصمیم، ترس را کنار بگذاری و آنچه را درست است انجام دهی.· درس اخلاق و منش پهلوانی: تا آخرین لحظه همراه فرماندهاش ماند و تنها به فکر نجات خود نبود. پهلوان واقعی کسی است که در سختترین لحظات، یار و همراهانش را فراموش نکند.· درس احترام به مردم و پیشکسوتان: محمدعلی همواره احترام ویژهای برای مردم و پیشکسوتان ورزش قائل بود. برای او، تجربه و مقام پیشکسوتان ارزشی والا داشت و این احترام را از همان نوجوانی در رفتارش با بزرگترها و اهالی روستا میشد دید. او به ما آموخت که منش پهلوانی بدون احترام به بزرگی و تجربه، معنا ندارد.· درس سادهزیستی و محبت: از همان نوجوانی با کمترین امکانات زندگی کرد و قناعت را به من آموخت. محبت مادرم به او نیز نشان داد که آدمها در سادهترین شرایط میتوانند بزرگترین مهربانیها را در حق هم انجام دهند. کسی که دل به دنیا نبسته باشد، میتواند اینگونه پاک و بیآلایش بماند.
امروز که در جایگاه مسئول ورزش استان تهران خدمت میکنم، هرگاه سختیای میبینم، به یاد آن روزهای گیلان، به یاد کفشهای پلاستیکی، به یاد دستهای مهربان مادرم و پای میخچهزده محمدعلی میافتم. زمزمه دعایش هنوز در گوشم تازه است و میدانم که منش پهلوانی، احترام به پیشکسوتان، محبت و سادهزیستی، سرمایههایی هستند که هیچگاه نباید از دست بروند.
روحش شاد و یادش گرامی. یاد مادر عزیزم نیز همواره در قلبم زنده است.












